به درویشی قناعت کن که سلطانی خطر دارد

یکی از قانع ترین موجودات عنکبوت است . روزها و هفته ها بلکه ماهها در تاری که در گوشه ای طنیده و پهن کرده به انتظار می نشیند تا طعمه ای بدام بیفتد .

و یکی از حریص ترین مو جودات مگس است . بیست و چهار ساعته می دود . ویکسره در جنب و جوش است . از هیچ چیز نمی گذرد . روی نجاست مینشیند . روی گل می نشیند . روی غذا . روی زخم ... خلاصه روی همه چیز می نشیند و لحظه ای آرام ندارد .

خداوند برای اینکه به انسانها بفهماند که حرص و طمع  به دنیا و مال دنیا خصلت خوبی نیست و بر عکس آن قناعت صفت خوبیست . مگس را که حریص ترین موجود است خوراک عنکبوت که قانع ترین موجود است قرار داده . تا درس عبرتی باشد برای ما .

البته لازم به توضیح است که حرص در بعضی جاها بسیار خوب است . مثل حرص در خواندن قرآن . نماز . دعا . مناجات . و حرص در کمک کردن به همنوعان . حرص در یاد گرفتن علم و دانش و حرص در جود و بخشش و کرم بسیار عالیس

سنگتراش

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است.