بسم الله الرحمن الرحيم هست كليد در كنج حكيم
الان ساعت ۱۲ شبه . يه ساعت پيش از دانشگاه برگشتم . امروز هم يكي ديگه از روزاي خدا بود اما باز از اون روزايي كه دله آدم بدجوري به درد مياد و ميگيره.نميدونيستم چه بايد بگم يا بايد به كي بگم. واسه همهين براي اولين بار در عمرم منم ميخوام بنويسم . نميدونم از چي و از كجا ولي مي دونم كه حالا دلم ميخواد بنويسم . اما اميدوارم كه بتونم خوب و مفيد بنويسم. و شايد هم خيلي حرفا كه دلم ميخواد بزنم ولي نمي تونم رو اينجا بنويسم.
واسه شروع براي اينكه خيلي هم اين پست خالي نباشه يكي از شعرهاي استاد شهريار و واسه دوستان تقديم مي كنم.
از زندگانیم گله دارد جوانیم
شرمندهی جوانی از این زندگانیم
دارم هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم
پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق
داده نوید زندگی جاودانیم
چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر
وز دور مژدهی جرس کاروانیم
گوش زمین به نالهی من نیست آشنا
من طایر شکسته پر آسمانیم
گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند
چون میکنند با غم بی همزبانیم
ای لالهی بهار جوانی که شد خزان
از داغ ماتم تو بهار جوانیم
گفتی که آتشم بنشانی، ولی چه سود
برخاستی که بر سر آتش نشانیم
شمعم گریست زار به بالین که شهریار
من نیز چون تو همدم سوز نهانیم
واسم دعا كنيد
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.